این پدیده من درآوردی را ابتدا اشخاصی به نامهای خوآن لینزو هوشنگ شهابی ابداع کرده و سعی کردند تا آن را به زور، به تن جامعه ایران بپوشانند. البته پیش از این مکتب تخیلاتی که ساخته شده است، نمی توان از نقش فائزه هاشمی (دختر هاشمی رفسنجانی) در تدوین و ایجاد اینچنین دیدگاهی چشم پوشی کرد. او که سعی می کرد تا در جریان نا آرامیها، رهبری را دیکتاتور معرفی کند، به خودی خود پرده از جنایان پدرش و خاتمی برمی داشت. دروغگو معمولا کم حافظه است. رهبر را به دیکتاتوری متهم میکرد در حالی که پیش روی مردم اعتراف میکرد که هرگونه اعمال و رفتار پدرش بدون دخالت و موافقت رهبری انجام میگرفته و پدرش اصلا اجازه دخالت به رهبری را در هیچ زمینه ای نمیداده است. این در صورتی است که نقش رهبر در قانون اساسی ایران به عنوان ناظر بر عملکرد دولت، نقشی پر رنگ و انکار ناپذیر است. پس چگونه است که رئیس جمهوری با خود کامگی تمام رهبری را به عقب رانده و مولد فساد اقتصادی شدیدی میشود که در پایه ای ترین زمینه ای کشور ریشه میدواند. فائزه هاشمی همچنین خاتمی را به عنوان فردی خواند که به دستورات رهبری بی توجهی میکرد و به آن اهمیتی نمیداد. همه میدانند که پروژه خصوصی سازی استعماری در دوران خاتمی ادامه یافت و نقشی پر رنگتر به خود گرفت تا جایی که دستهایی مافیایی بر صنعت پر رونق نفت و گاز ایران سایه افکند. به راستی دیکتاتوری به معنی خود کامگی نیست؟ اگر این چنین است خودتان قضاوت کنید که کدامیک دیکتاتور هستند. رهبری که میخواهد به این وضعیت بد خودکامگی در کشور پایان دهد؟ یا آقایان سرمایه داری که تا کنون با بی توجهی به هرگونه قاعده و قانون موجود کشور، تنها به پیشبرد منافع خویش می اندیشیدند؟