با سلام.
بار دیگر استکبار و استبداد شخصی در ایران رخ نمود تا خاطرات قصه غصه ها دوباره در ذهن تداعی شود. قصه ها کهن ایران از هخامنشیان گرفته تا شاهان پس از اسلام. قصه خواجه های حرمسرا که در امور مملکتی دخالت میکردند. داستان خواجه ای به نام باگواس که اردشیر سوم را کشت و در طول سه سال چندین پادشاه را بر تخت نشاند و به زیر آورد تا سرانجام خود را شاه خواند و با مخالفت شدید موبدان معابد روبرو شد و ناگزیر حاکم ارمنستان را که داریوش سوم نام گرفت به تخت نشاند. هر چه بیشتر می اندیشم نمیدانم چرا احساس خطر میکنم؟ یعنی باز تاریخ در حال تکرار شدن است؟ آیا باز باید عده ای بیاییند و مردم رو بفریبند و از آنها برای رسیدن به مقاصدشان سپر انسانی درست کنند؟ آنان که برای رسیدن به قدرت از هیچ گناهی فروگزاری نمیکنند. مردم این سرزمین را دوباره سرپا کرده خود به گوشه ای می خزند و صحنه گردان بازی میشوند. و دیری نمیپاید که سرزمینمان آنقدر آشفته می گردد که نتوانیم در برابر اسکندرها مقاومت کنیم.
مدتیست یک نکته ذهن من را به خود مشغول کرده است و آن حرمت مردم سرزمینیست که امروز همه داعیه حمایت از آن را دارند. به راستی ادب مرد به ز دولت اوست؟ به راستی کلمه دولت در این ضرب المثل، معنی حکومت را می دهد یا ثروت؟ به راستی ثروتمند ترین کاندیدا از نظر تبلیغات چه کسی بود؟ به راستی چرا ما شخصی را آنقدر تمسخر کرده ایم که امروز اگر بخواهیم به او سلام هم کنیم دیگر رغبت نمیکنیم؟ شما بگویید مشکل از کجاست؟ آیا ما واقعا ایرانی هستیم؟ آیا ما واقعا فهمیده هستیم یا همچنان مثل اقوام عقب افتاده و در تاریخ مدفون ملعون شده، اسیر احساسات و شور برپا شده توسط سودجویان؟ با کمال تاسف باید بگویم امروز تاریخ در حال تکرار شدن است. یا احساسات کورکورانه را کنار گذاشته و درست می اندیشیم، یا در آینده باید شاهد به تاراج رفتن سرزمین و نوامیس مان توسط یک کشور بیگانه باشیم. همچنان که در دولت خود فروخته ای که نام خود را دولت اصلاحات نهاده بود، تعداد زیادی از نوامیس مان به تاراج رفته و به حراج گذاشته می شدند.

تصمیم با شماست.