اصلاحات

همه گمان میکردند که او واقعا رزمنده ایست که برای نجات ملت آمده. همه مصمم بودند که به او رای دهند تا از دست آن دولت و سردمدار به اصطلاح سازندگی رهایی یابند. در همین زمان بود که زلزله گوشه ای از این سرزمین را لرزاند. و از بین آن نامزدها تنها یک نامزد تمام هزینه دریافتیش برای انتخابات را به زلزله زدگان داد و کم صدا تر از بقیه به حیات انتخاباتیش ادامه داد. رای او بسیار کم شد. اما پیشگام اصلاحات به خود نلرزید و با قدرت تبلیغ اصلاحات میکرد.
او 8 سال قدرت را به دست گرفت و به اصطلاح خودش مشغول اصلاحات بود. امروز او دیگر کاره ای نیست اما باز هم هر از چند گاهی می آید و می رود و دوباره در بوق و کَرنا می کند این صدای خوش آهنگ اصلاحات را، و برخی از مردم سرزمین من نیز همچون ... با شنیدن این نوا مست می شوند و از خود بیخود. اما به راستی چرا آنها نمی توانند به یاد آورند که چگونه این پیشگام اصلاحات مشهور شد و قرار بود با چه کسی مبارزه کند. در طول حکومتش چه کرد؟ و امروز در کنار چه کسی ایستاده است؟ واقعا برایم جای سوال دارد چرا هر چه سردار است در جناح آقای X قرار گرفته اند؟ سردار سازندگی، سردار اصلاحات، سردار تغییرات ومرد عمل و غیره.
اکنون ناخود آگاه به یاد مریم افتادم. مریم کاویان، هانیه اسد زاده، رضا قنبری و ... آخر از همه هم خودم. در آن هنگام که در اوایل دولت سردار اصلاحات پیش قدم شده بودیم در تهران و اصفهان و شیراز. چه شوری و چه حرارتی. دلم برای همه بچه ها تنگ شده. جالب اینجا بود که همه به نحوی یا به دیار باقی شتافتند یا معلول و مفقود شده اند. آقای خ.. سردار سازندگی، یادت میاید وقتی میامدی ما سر از پا نشناخته چگونه پروانه وار به دور تو میگشتیم. یادت میآید به تو گفتیم دارند نوامیس کشور را به غارت میبرند کاری کن؟ یادت میآید ما همراهان و جان نثارانت را خائنینی خطاب کردی که می خواهند با سیاه نمایی اصلاحات را نا کارآمد جلوه دهند؟ یادت می آید مَرد؟ آز همان روز فهمیدم که تو نیز تشنه قدرتی نه اصلاحگر. یادت میآید چطور به جانمان افتادی و کشتار میکردی مثل گرگی که به گله میزند؟ و هر از چند گاهی مظلوم نمایی که کار نیروهای فشار بود و خدا لعنتشان کند و ... . یادت می آید آن شبی که داشتند در فلان جزیره عربی دخترکان ایرانی را به حراج می گذاشتند ما در کنار تخت جمشید عزاداری میکردیم و تو دستور سرکوب داده بودی؟
چه بی صدا میشکستند گلهای یاس سرزمینم در زیر تازیانه های جلادانت. چه بی توقع می رخیتند گلبرگهای خونینشان بر زمین. و تو باز شیطان صفتانه می غریدی که نیروهای فلانی بودند و چنین و چنان. بعدها که به یاد داغ عزیزانم ریش گذاشتم و بسیجی شدم، نامه ای را دیدم از تو که ممهور به مهر خیلی محرمانه بود و دستور سرکوب من و دوستانم در آن شب وحشت. خدای من باور کردنی نبود. خیانت و قدرت طلبی تو حد و مرزی نداشت. و من و دوستانم اسیر هوسبازیهای تو.
اکنون روزهای بدی را می بینم روزهایی که تکرار گذشته من است. دوباره کشتار و خون، و دوباره ما هایی همچون ما. بی باک از خطر و سینه چاک اصلاحات. و اینبار هم دستان شوم تو و دوست سردار سازندگیت باز از پس پرده پیداست. و این بار من میبینم که چگونه می خندی در خفا و می گریی در عیان. دلم برای همه یشان میسوزد. آنها چند سال دیگر چه سرنوشتی خواهند داشت؟ آنها را به کدامین کشور خواهی فروخت به اسم آزادی؟ آنها را به کدامین گناه خواهی کشت به اسم شهادت در راه اصلاحات؟
هانیه را آن کارگزار انجمن های اسلامی که با تو رفت و آمد نزدیک داشت خواستگاری کرد. قرار بود برای خرید نامزدی به دبی بروند. آن کارگزار دیگر به ایران باز نگشت و به آمریکا رفت. اما هانیه ما کجاست؟ او را در سر راهش در کدامین سرزمین بیراهه پیاده کرد؟
به کسی نگفته بودیم اما قرار بود من و مریم... . ولی ناگهان مریم ناپدید شد. می گفتند ماشینی پیش پایش ترمز زده و با او گفتگو کرده و او نیز با شک و تردید سوار شده و دیگر هیچ. مریم من اکنون کجاست؟ او را به کدام شیخ فروختی؟ هرچه که باشد هنوز قبولش دارم، او را به من بازگردان. فقط تو را به آن خدایی که می پرستی و یا به آن قدرتی که برایش از همه چیزتان میگذرید به من یک نشانه بده. قول میدهم برای همیشه ساکت شوم فقط او را به من بازگردانید. دوستان در خاک خفته ام را شاد کنید. شما را قسم به اعتقاداتتان ........................ .
نامه ای بود از یک دوست که می خواهد همیشه ناشناس بماند.

/ 0 نظر / 18 بازدید